ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

455

قصص الانبياء ( فارسى )

الموت جان پاكش از تن آن سيّد پاك جدا كرد . روز دوشنبه به ماه ربيع الاول ، و بروز پنجشنبه‌اش بگور نهادند بحجرهء عايشه صديقه . و چون ابو بكر صدّيق درگذشت به همان حجره بگورش نهادند و همچنين عمر فاروق را همان‌جا « 1 » بنهادند . قصهء صدودهم خلافت ابو بكر رضى الله عنه چون سيّد عليه السّلام ازين جهان بيرون شد منافقان سر برآوردند و همه عرب مرتد شدند . مگر سه گروه مكّه و مدينه و حرمين ، و گفتند نماز كنيم ليكن زكات ندهيم . و عامل رسول را بكشتند و زنان خويش را بفرمودند تا دستها رنگ كردند از شادى وفات رسول و دفها مىزدند . ابو بكر با ياران مشورت كرد كه يكى را بخلافت ببايد نشاندن . همه گفتند پسنديديم بخلافت ترا . ابو بكر رضى اللّه عنه بخلافت بنشست و بمنبر برآمد و گفت هركه محمد را مىپرستيد محمّد رفت ، و هركه خداى محمد را مىپرستيد وى زنده است كه هرگز نميرد ، و همه مخلوقات بميراند و باز زنده كند ، و پس گفت اگر اشترى از آنچه رسول را مىدادند بازگيرند من ] a 622 [ و ايشان و شمشير . آنگاه نامه نبشت بيمن و پنج هزار مرد گرد آمد و سه هزار مرد از نواحيهاى ديگر ، و خالد بن الوليد را بريشان امير كرد و بفرستاد . خالد برفت و كشندهء عامل رسول را طلب كرد و بكشت و به آتش بسوخت ، و آن زنان را كه دستها رنگ كرده بودند همه را بكشت و به آتش بسوخت ، و بفرمود كه سرهاشان گرد كنند و پايهء ديگ كنند ، و آتش در تنهاى ايشان زد ، و همه را بسوخت . همه بيچاره شدند و

--> ( 1 ) - در آن حجره .